گلایه ای از یلدای امروزی

شب یلدا - روزی روزگاری - هاشم افشاری

و باز هم، یادش بخیر

رفاه امروز از قدیم خیلی بیشتراست. آنی که امروز کم رنگ شده صفا و صمیمیت و دور شدن دل‏ها از یک دیگر است . تجمل پرستی، چشم و هم چشمی هزینه دارد و برای آن باید بیشتر کار کرد و کمتر استراحت و طبعاً کمتر رفت و آمد .

توقعات پایین بود؛ عروسی‏ها ساده و بی ریا بود .گاهی یک هفته خانه عروس و داماد از خویشان دور و نزدیک پر بود . اگر بود دایره ‏ای وگر نه بر ته دیگی مسی، میزدند و می‏رقصیدند. نه گله‏ ای در کار بود و نه لفچ و لُنجی(۱) ، آسمان را ابری میکرد و زمین را فرش. ظهر هم که می‏شد هر کس راه خانه خود را پیش میگرفت و عصرانه دوباره دور هم جمع بودند. جوانتر‏ها باهم بودند و و مسن تر‏ها دورهم دلها شاد بود و غصه ‏ها گُم .

قدیما تلویزیون نبود…

در شب نشینی ‏ها ، (که معمولاً هفتگی بود ،و در دوران عید بیشتر ) بزرگتر‏ها از تجربه شان تعریف می‏کردند و نُقل مجلس حکایات گلستان سعدی و فردوسی و اشعار حافظ و عطار و… بود . آن زمان ادب جایگاه والایی داشت فرزند بر پدر نمی تاخت و پدر حرمت فرزند را نگه می‏داشت . قوم و خویش‏های دور که امروز ما آن ها را هفتاد پشت بیگانه می‏دانیم .نوه و نبیره و پسر عمو و دختر خاله و دایی و عمه بودند .

چای استکانی نوشابه‏‏ ی گوارا بود و تخمه ‏ی خربزه آجیل مجلس. گاه تاسپیده دم (مخصوصا در تابستان‏ها ) روی پلاس و زیلو می‏نشستند تخمه می‏شکستند، می گفتند و می‏خندیدند . مردم بی ادعا بودند در مجلسشان برای پُز جایی نبود. گاه می‏شد کسی در بین اقوام که وضع بهتری داشت به مناسبتی یا به بهانه‏ ای گوسفندی چاق و چله قورمه می‏کرد وبچه‏ ها کنار دیگ آبگوشت چرب و شور جمع می‏شدند و دود کنده را همراه بوی جزغاله استنشاق می‏ کردند و گاه گاهی ناخنکی می‏زدند به گوشت‏های کم پَز و برشته نشده که قورمه او غانیش می‏گفتند و چه خوشمزه بود ؛ مخصوصا که دزدکی کش می‏رفتند.

یادش بخیر!

داستان‏های ملا نصرالدین شادی بخش مجلس بود و خنده‏ه ای بلند ته دل را از کدورت و کینه شستشو می‏داد . سفره که پهن می‏شد بخار آب گوشت و بوی گوشت تف داده شده معده ‏ها را به تلاطم می‏ آورد . انواع ترشی و احیانا سبزی و پیازی که به ضرب مشت شکسته می‏شد؛ با چاشنی خنده و جوک سنگ خارا را آب می‏کرد. مثل امروز آب را با نَی نمی خوردند و آبگوشت را با قاشق و چنگال آنهم با هراس از بالا رفتن چربی و فشار خون و یا ترس از مرض قند. نان ترید شده در آبگوشت را چنان با پنگال می‏خوردند که بیماری فرار میکرد وسلامتی به معده‏ها خوش آمد می‏گفت .

اون زمان صفا بود. زن ومرد شریک غم وشادی هم بودند . مثل این روزها مرد از ندارم گفتن عرق شرم بر چهره اش نمی نشست و زن نمی گفت به من ربطی ندارد که نداری بزا و بیار . زن و مرد مکمل هم بودند درست مثل انگشتان دست؛ خط زندگی را زیبا می‏نوشتندو سرنوشت را نیکورقم می‏زدند .

نه مدرس‏ی فمنیستی بود که بر آتش ملال و تفرقه بدمد و نه مکتب خود برتر بینی که به کوری چشم دختر آبجی خدیجه؛ قباله را سکه طلا کند . اون روز‏ها مادران اگر چه ظاهرا بی سواد بودند ؛ اما در فن خانه‏‎داری مهارتی عجیب داشتند؛ روان شناسی نخوانده بودند اما روانشناسانه تربیت می‏کردند . آن روزها پسران در برابر بابا نمی ایستادند و دختران مادران را امُّل نمی خواندند. به تجربه‏ی بزرگان و ریش سفیدان فامیل بها میدادند و آن‏ها خوش بختی را به جوانان تقدیم می‏کردند .

آن زمان بر عکس امروز سطح سواد پایین بود و سطح فهم بالا . خوش به حال پدربزگم که در زمانی می‏زیست که “چراغ موشی” روشنی بخش شبها بود. زود می‏خوابیدند و زود بیدار می‏شدند. جعبه‏ ی شیطان نبود که تا بوق سگ بر جایمان میخکوب کند و بی عفتیمان بیاموزد . آن روزها خیلی با امروز فرق می‏کرد خانواده به اجباری مقدس دور هم جمع می‏شدند . زمستان‏ها زیر کرسی کنار هم می‏نشستند و با بوی زغال تاق و بنه نفس می‏کشیدند . نه آسمی بود و نه سکته‏ای؛ اگر بود نادر بود و مرگ مفاجاتش می‏خواندند .

هر چیز سر جای خودش بود . بهار که می آمد شهر و روستا را پر از عطر گل‏های بادام و زرد آلو و گل‏های وحشی می‏کرد . بوی دیوار‏های کاه گلی کوچه باغ‏ها با رایحه علف‏های باران خورده آدم راسر مست می‏کرد. رقص شاخه‏ ها همراه غزلخوانی بلبلان آزاددر سپیده دم خنده بر لب‏ها می‏نشاند .

هنوز درختان سر سبزِ اکسیژن سازِجنگل را ریشه کن نکرده بودند تا جنگل آهنین بسازند و در اتاقک‏های قوطی کبریتی محصور مان کنند. عطر خیار‏های محلی از یک کیلومتری شامه نواز بود، نه مثل خیارهای درختی بوی کدوی کال می‏دادند و نه گوجه فرنگی ها در زندان گلخانه به دور از نور آفتاب به ضرب هورمون‏های آزمایشگاهی و کودهای شیمیائی طعم آنتی بیو تیک می‏گرفتند هر فصلی میوه و سبزی خودش را داشت . سیب‏های معطر خوجه اولین نوبر بود و خربزه آبرود، عسل را کَندو نشین می‏کرد . بوی دود کباب کوبیده نان‏های سنگک را خوشمزه می‏کرد . و اشتها را باز . مردم معنی ساندویچ را نمی دانستند . غذاهای مسموم کنسرو شده‏ی مانده و فست فود نمی خوردند. پیتزا را نمی شناختند . خانم‏های خانه دار واقعا خانه دار بودند؛ هنرمند بودند، فیس و افاده نداشتند . زن و مرد دو بال یک پرنده بودند نه به هم چشم غره می‏رفتند، نه بیش از حد توان از هم توقعی داشتند. دامداران معتقد بودند؛ گاو و گوسفند را با فضله مرغ و کودِ اوره پروار نمیکردند. شیر واقعا مزه شیر می‏داد. نه طعم وایتکس و کود مرغ ! و مرغ‏ها بوی تند یُد.

شهر … آرام بود .

نه صدای بوق گوش خراش ماشینی بود و نه عربده موتورهای بی کیفیت پر سر و صدای موتورهای چینی. هوا صاف بود و پر اکسیژن بر عکس امروز که اگر هوای دود آلودی را که از ماشین‏های مدل بالا و دود کش کارخانه‏ ها بیرون میآید استنشاق نکنیم مریض می‏شویم .

یاد آن روزها بخیر .

و خوشا به حال شما که آن روز‏ها را ندیده اید تا از دیدن این روزهای پرملال رنج ببرید . وای به حال آیندگان . نسلی که شیر وایتکس زده میخورد و روغن به گریس آغشته و میوه زهرآلوده و گوشت‏های فاسد وا خورده .

ببخشید طولانی شد. دلم پردرد بود نشتر سرش را واکرد تا از این انشا نتیجه بگیریم صنعت مطلق برای بشر خوشبختی نیاورده نمی آورد و نخواهد آورد.

 

  1. معادل کلمه لفچ “لب ” است که معمولا در موقع دلخوری کمی هم باد می کند . به لب شتر هم به خاطرشکل نازنینش لفچ می گویند . البته امروز دختران حوا هم لب های قیطونی و باریک زیبا را با تزریق آمپو ل ها و ماتیک های مخصوص تبدیل به لفچ می کنند . خدایا به تو پناه می برم از دست این مدرنیست های مسّاخ

يک ديدگاه

  1. سلام.خیلی وب خوبی دارید.خیلی از قالب و مطلب خوشم اومد و لذت بردم.موفق و پایدار باشید دوست عزیز

دیدگاه خود را بیان کنید برای سنگ مصنوعی

برای صرف‌نظر کردن از پاسخ‌گویی اینجا را کلیک کنید.



گروه نوشته هایم

تصوير من

من؛ هاشم افشاری زاده شهریورماه 1331 و دبیر بـاز نشسته کارشناس ادبیات فارسی هستم .

اگر بدون ذکر منبع، مطالب را کپی کنید هیچ اتفاقی نمی افتد، اما خارج از اخلاق انسان بودن است؛ پس نکنـنید .

Check Pagerank
طراحی و توسعه رحیم افشاری عضو گروه طراحی و توسعه وب صدف