روزی روزگاری | دست نوشته های هاشم افشاری

آن روی سکه ای به نام طبابت

طبیب و بیمار - روزی روزگار - rozgar.ir

گذاری بر آنچه در این مطلب خواهید خواند

یادش بخیر …

ما این شیرهای شیشه ای را می خریدیم ۵ ریال، شیر کاکائوش ۶ ریال.

حالا پول دار شدیم؛ متمدن شدیم، بهداشتی شدیم، خدمات پزشکی پیشرفت کرده (البته قیمتش )؛ شیرهای خشک تقلبی چینی ملامین آلوده را با نی می خوریم ، به جای نان سنگک دو آتشه ی باخمیرترش(خمیر مایه طبیعی) ور آمده۶ریالی با بوی عطر گندم، نان ماشینی جوش شیرین خورده با طعم آرد سفید را با بهای ۱۰۰۰۰ریال میخوریم.

خیلی قوی شدیم، معده مان سنگ را آب می کند.

پزشکانمان خیلی پیشرفت کرده اند. حداقل سه ماه باید در نوبت ویزیت بود.همیشه در هیچ شهری (بجز مراکز استان ها) آزمایشگاه نبود . طبیبان حکیم بودند. نبضت را که می گرفتند دردت را حس می کردند .از رنگت رنجت را می فهمیدند .بدون ارسال به آزمایشگاه و رادیولوژی و… سر دواندن و هر دفعه برای دیدن آزمایش و بیمار را در صف شماره نوبت؛ از زنده ماندن بیزار کردن و … دارو میدادند. طبیبان قدیم دارو ساز و دارو شناس هم بودند . مثل امروز از روی لیست رنگی با چاپ افست، نام داروهای رنگارنگ اما بی خاصیتی را که خود هم نمی شناسند ،بر روی کاغذ گلاسه ی شیک وزیبا ، نسخه نمی نوشتند .گاهی فرمول دارو را خودشان می نوشتند، و با یک نسخه بیمارشان را در مان می کردند. آری با یک نسخه۵ الی ۲۰ریالی!

یادش بخیر! آن روز ها تاجرانی به نام دارو ساز وارد بازار نشده بودند . دارو خانه ها زیر نظر پزشکان اداره میشدند . بدین معنی که بیمار دارو را که می گرفت حتما باید نزد طبیب می برد.حکیم چگونگی مصرف دارو را به بیمار می گفت وآنچه لازمه مراقبت بود به همراه بیمارمی فهماند .آنروزها طبیب یار بیمار بودو مریض در چشمش عزیز . اودر چشم بیمار دردش رامی دید وبه نیازش می اندیشید. دل می داد و جان می بخشید.
اما امروز… ! این بیمار است که باید با تن رنجور نازشان را بکشد و جواب گوی نیازهای مادی دکتر ومنشی وپرستار و…باشد؛ وسرانجام با چشمانی پر اشک وپشتی خم از بار منت و پک و پوز منشی؛ حرف اول را آخر بشنود .”درد بی درمان است ! ” و الفاتحه !!
خدای رحمت کند ویادشان بخیر باد طبیبان حکیم: دکتر محمد معتمدی ، دکتر سید ابوالقاسم بهشتی، دکتر بجدی ، دکتر علی ابریشمی و… راکه شب وروز درخانه شان به روی بیمار وا بود و رویشان گشاده .

بد نیست خاطره ای را نقل کنم تا یادی شود ازبزرگمردی که زر را در مسلخ طبابت قربانی سلامت هم نوع خویش کرده بود:

دوستی تعریف می کرد دریک شب سرد زمستان (آن هم زمستان های قدیم که لحاف زمین یک متر بود و هوا از بخار دهن ابر آلود ) حال مادرم به هم خورد .از جوشانده هاکاری بر نیامد، ساعت دو ونیم صبح را نشان می داد . و لحظه به لحظه حال مادرم وخیم تر می شد . آن روزها هنوز برق منطقه نبود ونور افکن های جورواجور . خیابانهای منطقه ما با لامپ های ۴۰وات کارخانه برق نور که از تیرهای چوبی آویزان بودند کور سویی داشت و خطر هجوم گرگ های گرسنه بسیاربود .چاره ای نبود . پدرم با دو چرخه راهی منزل دکتر ابریشمی شد، با خجالت واز سر نا چاری در زد، طولی نکشید  دکتر خواب آلوده اما گشاده رو در را باز کرد و پدر شرم آلوده شرح ماجرا گفت. دکتر پدر را به خانه خواند تاخود لباس بپوشد و آماده شود. ضمنا اتومبیلش را که فلوکس واگن بود روشن کندتا گرم شود . هوا بی رحمانه سرد بود و برف یک ریز می بارید. موتور ماشین یخ زده بود و امید به روشن شدن نبود.
دکتر با خنده گفت : برویم و پدر با صدایی که از خجالت می لرزید و در آن زمهریر تاریک، عرق بر پیشانیش یخ بسته بود ؛گفت: ببخشید و دکتر با خنده گفت من طبیبم و درمان بیماران وظیفه ام و راه افتادیم .
ساعت سه بامداد بود که به خانه رسیدیم . پس از معاینه از کیفش چند تا قرص به مادرم داد ونسخه ای برای فردا نوشت و همان نیمه شب با همراهی پدر پیاده به خانه بر گشت.
ساعت حدود ۴صبح بود همه نشسته بودیم . رنگ مادر از کبودی به بهبودی می گرایید. نفسش راست شده بود . اولین کاری که کرد دست به دعا برداشت «خدایا در دنیا و آخرت دستگیرش باش ».صدای مؤذن (مرحوم یعقوب ) از مناره مسجد جامع (تربت حیدریه) به تکبیر بلند شد . الله اکبر و صدای در بر خاست ، نیمه شب کی ممکنه باشه همه به هم نگاه کردیم ؛ پدر برای باز کردن در بیرون رفت و با دکتر علی ابریشمی بر گشت . بدون تعارف نشست و در میان نگاه های پر دلهره و متعجبانه ما دستگاه فشار خون را ازکیف بیرون آورد .وبر بازوی مادرم بست . پس از لحظه ای که بر ما سالی گذشت؛ نفس عمیقی کشید و به زیر کرسی خزید . گفت دستگاه فشار خون را نیاورده بودم . خوابم نبرد . حالا خیالم راحت شد. حدسم درست بود، پیاله چای داغ و تازه دم را برداشت و با همان خنده همیشگی گفت: آکربلایی غلامرضا چه چای مطبوعی ، دستت درد نکند خیلی چسبید. و بعد از ادای نماز، پیاده راهی بیمارستان شد.

آن سفر کرده که صد قافله دل هم ره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

آری آن روزها وجدان ها به خواب نرفته بود، بوی انسانیت فضارا پره بود


گروه نوشته هایم

بایگانی مطالب سایت

  • 51
  • 71
  • 396
  • 161,312
  • آذر ۱۵, ۱۳۹۵
تصوير من

من؛ هاشم افشاری زاده شهریورماه 1331 و دبیر بـاز نشسته کارشناس ادبیات فارسی هستم .

اگر بدون ذکر منبع، مطالب را کپی کنید هیچ اتفاقی نمی افتد، اما خارج از اخلاق انسان بودن است؛ پس نکنـنید .

Check Pagerank
طراحی و توسعه رحیم افشاری عضو گروه طراحی و توسعه وب صدف